سلام سلام سلام سلام و........

خوبین امید وارم خوب باشین

یه مدتیه که رفتم تو نخه داستان نویسی حالا هم میخوام  یکی شو براتون بذارم

شاید زیاد قشنگ نباشن ولی خوب افتخار بدید و بخونینش و نظرتون رو هم دربارش بهم
بگید

 

اگه عاشق باشید بهتر داستانو درکش میکنید ! پس همه عاشقا برن ادامه
مطلب

.

.

.


 

 

عنوان :دوست دارم

نویسنده : امیلی جون شما یا همون پریساااا

سن : ..... دیگه پرو میشید میخواید پروفایل بخونید یا داستان؟

برین سراغ داستانم

....

دوستت دارم

دوست دارم دوباره تو را ببینم ! دوست دارم دوباره
کنارت باشم ! دوست دارم دوباره به

چشمانت نگاه کنم .!

اما گاهی جملات بالا را دوست ندارم . حتی دوست ندارم ببینمت
آری همان

چهره ای که روزی برایم قابل ستایش
بود .! گاهی اوقات از دستت ناراحت میشوم ! ا

ما آنقدر عشقمان به یکدیگر پاک است که......
بعد از
مدتی کوتاه ناراحتی ام را

فراموش میکنم .چون واقعا دوستت دارم و
میخواهم که هر وقت که با تو
هستم

خوش حال و شاد باشم . اما ..... اما وقتی به روزهایی
که با تو نبودم و از تو بدم می

امد میوفتم واقعا ناراحت
میشوم !چراکه من میتواستم کوتاه بیایم !
آری از قدیم گفته

اند که بخشش از بزرگان است ! اما نه برای همیشه !

لحظه های بودنم با تو پر از خوشی و خاطره بود

                           امیدوارم در اینده هم
بیشتر از خوشی و خاطره باشد !

 

حالا یه دستوشته کوتاه دیگه که خودم نوشتم

شب که می رسد به خودم وعده می دهم که فردا صبح به تو
خواهم گفت ...

فردا فرا میرسد ! پس رسیدن شب را بهانه میکنم
....

و باز هم شب میرسد و صبحی دیگر ....

ومن ! ومن هرگز نمیتوانم به تو بگویم !نمیتوانم
حقیقت را به تو بگویم !

بگذار میان شب و روز باقی بماند که من چقدر تورا
دوست دارم ای بهترینم !