یه داستان قشنگ

 

 

عنوان :دوست دارم

نویسنده : امیلی جون شما یا همون پریساااا

سن : ..... دیگه پرو میشید میخواید پروفایل بخونید یا داستان؟

برین سراغ داستانم

....

دوستت دارم

دوست دارم دوباره تو را ببینم ! دوست دارم دوباره
کنارت باشم ! دوست دارم دوباره به

چشمانت نگاه کنم .!

اما گاهی جملات بالا را دوست ندارم . حتی دوست ندارم ببینمت
آری همان

چهره ای که روزی برایم قابل ستایش
بود .! گاهی اوقات از دستت ناراحت میشوم ! ا

ما آنقدر عشقمان به یکدیگر پاک است که......
بعد از
مدتی کوتاه ناراحتی ام را

فراموش میکنم .چون واقعا دوستت دارم و
میخواهم که هر وقت که با تو
هستم

خوش حال و شاد باشم . اما ..... اما وقتی به روزهایی
که با تو نبودم و از تو بدم می

امد میوفتم واقعا ناراحت
میشوم !چراکه من میتواستم کوتاه بیایم !
آری از قدیم گفته

اند که بخشش از بزرگان است ! اما نه برای همیشه !

لحظه های بودنم با تو پر از خوشی و خاطره بود

                           امیدوارم در اینده هم
بیشتر از خوشی و خاطره باشد !

 

حالا یه دستوشته کوتاه دیگه که خودم نوشتم

شب که می رسد به خودم وعده می دهم که فردا صبح به تو
خواهم گفت ...

فردا فرا میرسد ! پس رسیدن شب را بهانه میکنم
....

و باز هم شب میرسد و صبحی دیگر ....

ومن ! ومن هرگز نمیتوانم به تو بگویم !نمیتوانم
حقیقت را به تو بگویم !

بگذار میان شب و روز باقی بماند که من چقدر تورا
دوست دارم ای بهترینم !

/ 4 نظر / 8 بازدید
جاسمین

آخی تو که اشکم رو در آوردی![نگران]

جاسمین

نه ایمیلی با داستانت اشکم رو در آوردی![نیشخند]

تینا

اولی هم قشنگ بود ولی 2 احساسی تر بود[ناراحت][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

تینا

نه کی گفته